تبليغاتX
حرف های خودمونی

حرف های خودمونی

سعی کن به چیزی که دوست داری برسی ، وگرنه مجبوری چیزی را که به دست آورده ای دوست داشته باشی

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/11/02ساعت 21:58  توسط یه آشنا  | 

(قسمت هشتم)

اتیو لوژی (علت شناسی ) بسیاری از بیماریهای اعصاب و روان، ناشناخته است ،اما آنچه مسلم است ،علل محیطی و استرسهایی که به فرد وارد می شود ، باعث می گردد تا تعادل سیستم عصبی به هم خورده و فرد دچار اختلال در زندگی فردی و اجتماعی  گردد.
بعضی از دانشمندان علوم مغز و اعصاب ،تاثیر ژینتیک را در ایجاد همه بیماریهای مغزو اعصاب قائلند وبعضی دیگر آنرا فقط برای تعدادی از بیماریها موثرمی دانند . در هر حال ،این استرسها و عوامل بیرونی باعث می شوند که از طرفی مواد مترشحه از قسمتهای مختلف مغز ،دچار اختلال شده و از طرف دیگر میزان حساسیت یا تاثیر پذیری گیرنده های مواد مترشحه از سلول های مغزی نیز تغییر یابد. در نتیجه این تغییرات ،کم کم شخص بیمار  در روابط فردی و اجتماعی  دچار مشکلات متفاوتی می گردد. این مشکلات می توانند به انواع اضطراب و هیجان ،اختلال در خواب و بیداری، اختلالات خلقی  مثل افسردگی و در نقطه مقابل جنون و تحریک پذیری ،اختلالات شخصیتی و... تقسیم بندی گردند. اما در واقع علل اصلی آنها مشترک می باشد که ذکر گردید.
البته در طب غربی،تئوریهای فراوانی در مورد علل ایجاد بیماریهای اعصاب و روان ذکر می گردد. که بیشتر آنها بصورت تئوریهای روانشناختی هستند و تعدادی نیز تئوریهای هورمونی و مولکولی می باشند . اما آنچه که همه دانشمندان در آن متفق القولند ، اینست که محیط زندگی فرد و استرسهای محیطی ،عوامل بسیار مهمی در بروز اختلالات روحی و روانی نهفته در فرد بوده و به صورت ماشه ای عمل می کند که باعث فوران بیماری می گردد. اما با توجه به اینکه در اکثر موارد،عوامل و استرسهای محیطی ، قابل تخفیف نمی باشند ، بیمار برای رهایی از مشکلات خود به پزشک مراجعه کرده و در بسیاری موارد، مصرف داروهای روان گردان (بسته به نوع بیماری وی) برایش تجویز می گردد.
 اکثر این داروها نیازمند گذشت زمانی برای بروز آثار اولیه درمانی می باشند و بیمار در موارد بسیاری، مدتهای  مدید و شاید سالهای طولانی آنها را مصرف می نمایند که متاسفانه در جامعه کنونی ما ، روشهای بی خطر تر درمانی مثل روان درمانی ،موسیقی درمانی ، رفتار درمانی و محیط درمانی ، نقش کمتری در درمان بیماران داشته و مردم ما ،که تحت تاثیر مستقیم و غیر مستقیم تبلیغات کارتلهای بزرگ دارویی می باشند ،تمایل زیاد تری برای مصرف داروهای مختلف دارند و از عوارض فراوان مصرف طولانی مدت آنها  نیز کاملا بی اطلاعند .
بر عکس ،در کشور چین و سایر کشورهای آسیای جنوب شرقی ،از زمانهای قدیم ،همیشه سعی می گردید تا بیماریهای روحی و روانی ،بیشتر توسط روشهای غیر داروئی درمان گردد. به عنوان مثال ورزش یوگا که سالهاست  در کشور ما شناخته شده است ،یکی از همین روشهاست که در آن سعی می گردد تا تعادلی بین بدن ، تفکر و تنفس ایجاد شده و با ایجاد این تعادل ، سایر ارگانهای بدن نیز به تعادل برسند .
در طب سوزنی که شاخه ای از طب سنتی چین است ، به انسان به صورت جزئی از طبیعت نگریسته می شود . تمام طبیعت شامل دو نیروی یین و یانگ می باشند که با هم در تعادل و تعامل می باشند . این دو نیرو آثار خود را در بدن انسان ،توسط جریان انرژی حیاتی (Qi)اعمال می کنند که در کانالهای انرژی بدن (مریدین ها)جریان دارد .
در بیماران مبتلا به اختلالات عصبی ،مشکلات محیطی و درونی بدن ،بخصوص در مسیر های قلب (روح)، طحال و معده می گردد که متخصص طب سوزنی ، با قرار دادن سوزنهای ظریف در نقاط خاصی از این مریدینها ،باعث از بین رفتن این اختلال گشته و تعادل قبل از بیماری را به بیمار بر می گرداند .البته تئوریهای در مانی برای این بیماران در طب سوزنی چین،بسیار گسترده می باشد که خود بدلیل گستردگی زیاد بیماریهای روحی و انواع استرسها می باشد .
سازمان بهداشت جهانی (W.H.O )و انستیتوی سلامت بین المللی (N.I.H)با کمک سایر سازمانهای پزوهشی ، تحقیقات وسیعی را در زمینه تشخیص مکانیسم بیو مولکولی نحوه اثر طب سوزنی در درمان این بیماران از سالها قبل آغاز کرده اند که این تحقیقات امروزه  در اکثر نقاط  دنیا ادامه دارد . در نتیجه این تحقیقات گسترده ،آنها در یافتند که در بیماران استرسی ،طب سوزنی باعث تحریک اندروفینها گشته و بدین ترتیب باعث مهار سیستم گابا در مغز و در نتیجه کاهش استرسها و لرزش بدن و تپش قلب و نیز باعث بهبود اختلالات خواب می گردد.
 در بیماران افسرده و اختلالات جنون-افسردگی (Manic-Depressive) نیز انجام طب سوزنی با روش درست و آکادمیک آن ،باعث ایجاد تنظیم در میزان هورمونهای سروتونین ،آدرنالین واندروفین می گردد که اهمیت تنظیم  هورمونهای آندوژن در درمان بیماران،  بر اساتید روانپزشکی ،کاملا مشهود است .
البته ناگفته نماند  طی چند دهه اخیر که سازمانهای معتبر تحقیقاتی بین المللی ،تحقیقات خود را بر روی طب سوزنی آغاز کرده اند ، همواره به مواردی بر خورده اند  که به تئوری چینی ، پاسخ می دادند ،اما تحقیقات غربی نتوانسته است ، پایه بیو مولکولی واضحی برای آنها پیدا نماید که در این موارد ، در بعضی تحقیقات W.H.O به صراحت بیان می دارد که : تحقیقات قادر به پیدا کردن مکانیسم بیو مولکولی این روش درمانی نبوده است ،اما این روش ،واقعا موثر است (But it works...) یعنی کاملا بر عملی بودن این روش درمانی، برای بیماران صحه می گذارد .
لذا با توجه به مطالب بیان شده از کلیه اساتید محترم بیماریهای مغز و اعصاب و بیماریهای اعصاب و روان دعوت می نمایم که در مورد تمام بیماران خود که با مشکلات درمانی مواجه می گردند و یا اینکه در صورتیکه بیماری قادر به مصرف داروهای مورد استفاده جهت درمان بیماری خود نمی باشد و یا بیمارانی که مدتهای طولانی دارو مصرف می نمایند ،حتما از روش طب سوزنی (البته از نوع کاملا علمی آن) ،بعنوان دستیار در درمان بیماران خود بهره ببرند که مسلما فواید آن بطور مشهودی در بیمارانشان بروز خواهد نمود.
لازم به یاد آوری است که اگر کسی بخواهد در دانشگاههای معتبر کشور چین (بخصوص شهر پکن ) مدرک تخصصی طب سوزنی را دریافت نماید ،حتما باید دوره های خاصی در مورد رفلکسولوژی ، دوره  ورزشهای چینی شامل "مدیکال چی گونگ"  و "تای جی کوان" را نیز بگذراند که دو ورزش فوق ، نقش بسیار مثبتی در سلسله اعصاب و روان انسان داشته و اثری به مراتب بیشتر از ورزش یوگا ،در افزایش قدرت ذهنی انسان دارد .
اینک به ذکر چند نمونه از بیماران درمان شده در کلینیک اینجانب می پردارم:
مورد اول :
خانم زینب-د:32 ساله که مورد شناخته شده مبتلا به اسکیزوفرنی همراه با افسردگی  بود ، به کلینیک  مراجعه نمود. وی از سه سال قبل دچار علائم بیماری همراه با سردرد شدید و پیوسته شده بود و به علت همین بیماری ،چندین بار در بیمارستانهای رشت و تهران بستری گردید و حتی دو بار نیز شوک مغزی گرفته بود وهنگام مراجعه بیمار دچار خلقی کاملا افسرده ،نگاه مات ،لرزش شدید دستها و بدن بود.
با شروع درمان بیمار ،در جلسه دوازدهم درمان ،سردرد بیمار بهبود یافته و خلق افسرده اش بهبودی نسبی یافته و لرزش اندامهایش از بین رفت ،سپس داروهای مصرفی بیمار را تدریجا کاهش داده و از 20 قرص در شبانه روز به 3 قرص در شبانه روز کاهش دادیم .بیمار پس از 20 جلسه درمان با طب سوزنی ، با مصرف همان 3 قرص کاملا بهبود یافته و پس از یک ونیم سال پس از پایان دوره درمانی تا کنون به سلامت ادامه زندگی می دهند.
مورد دوم :
آقای حجت-ف 27 ساله که شش ماه قبل مراجعه ،بعلت افسردگی و اضطراب ،تحت درمان داروئی قرار گرفته بود.
وی سابقه این بیماری را در حدود 10 سال قبل نیز داشته و هنگام مراجعه روزانه 15 قرص مصرف می نمود، ولی علیرغم مصرف داروها ،نگاه مات شیشه ای ، لرزش دست و خلق کاملا افسرده داشته و تقریبا خود به خود گریه می کرد . با شروع درمان با اصول طب سوزنی برای وی، طی 12 جلسه  علائم خلقی ،اضطراب ،خواب و اشتهای بیمار کاملا بهبود یافت . سپس بتدریج داروهای بیمار قطع گردید و در جلسه بیستم فقط به 1 قرص در هر شب بسنده شد .
بیمار اکنون کاملا سالم و سرحال بوده و جهت ویزیت وکنترل ماهیانه مراجعه می نماید.

دكتر مجيد اسلام پرست 
 فارغ التحصيل رشته طب سوزني  از دانشگاه دولتي طب سوزني چین
        www.acupunctureclinic-ir.com

+ نوشته شده در  جمعه 1387/09/01ساعت 10:9  توسط یه آشنا  | 

شیون فومنی ، دُردانه شعر گیلکی

همایش تجلیل از دُردانه شعر گیلکی ،شیون فومنی ، در رشت برگزار شد.
همایش بزرگداشت دهمین سالگرد درگذشت شاعر مردمی و شیرین سخن گیلان ، میر احمد سید فخری نژاد متخلص به شیون فومنی روز پنج شنبه هفته گذشته در سالن خاتم النبیاء رشت برگزار شد.
در این مراسم  که به همت آموزش و پرورش ناحیه یک رشت و ستاد بزرگداشت شیون برگزار شده بود ، جمع کثیری از شاعران و هنرمندان، جامعه ورزشکارن ،  جمعی از مسئولین و نمایندگان مجلس و اقشار مختلف مردم به همراه خانواده شیون حضور داشتند.
در این همایش جمعی از هنرمندان به  بیان چهره های شاخص شیون در ادبیات معاصر کشور و ادبیات بومی استان پرداختند و مردمی بودن وی را دلیل علاقه وافر مردم به او عنوان کردند.
 زیبائی اشعار شیون باعث شده است که پس از گذشت سالها از سروده شدن ، باز علاقه مندان بسیاری به شنیدن آن رغبت نشان دهند و اشعار وی هنوز بوی تازگی دهد.
میراحمدسیدفخری نژاد متخلص به شیون فومنی در شهریورماه 1377 پس از یک دوره بیماری مزمن کلیوی و انجام پیوند کلیه در یکی از بیمارستانهای تهران  دار فانی را وداع گفت. آرامگاه وی در بقعه سلیمانداراب رشت بنا به وصیتش در کنار مقبره  میرزا کوچک جنگلی قرار دارد.
در ضمن مراسم گلباران تندیس آن شاعر روز جمعه در سبزه میدان رشت توسط جمعی از ورزشکاران و دوست داران وی برگزار شد.

+ نوشته شده در  جمعه 1387/07/19ساعت 9:26  توسط یه آشنا  | 

خاطراتي با رنگ مادر پيرزن نگاهي به شاخه هاي درخت بيد حياط خانه سالمندان كرد و آهي از ته دل كشيد. فاصله چنداي با آنجا نداشت ولي اين روزها زانو درد امان حركت را از او گرفته بود . چند دقيقه اي طول كشيد تا به زير درخت رسيد و روي نيمكت آنجا نشست ، دوباره آهي كشيد و به اطراف خيره شد. صبح بود و هنوز آفتاب صورتش را كامل به نمايش نگذاشته بود و پيرزن در همان جاي هميشگي خود منتظر طلوع خورشيد بود تا تن فرسوده اش را با گرماي آفتاب گرم كند. ديگر انتظار براي پير زن عادي شده بود و او را اذيت نمي كرد. شاخه هاي بيد با نسيم آرام صبح آهسته مي چرخيدند و گنجشك ها نيز قعاليت خود را براي جستجوي غذا آغاز كرده بودند. پيرزن غرق افكار گذشته بود ، سالها بود كه تنهايي را احساس مي كرد ومحيط يكنواخت خانه سالمندان روح پر شور جواني را از او گرفته بود. بچه هايش آنقدر دير از او خبر مي گرفتند كه داشت كم كم به نبودنشان عادت مي كرد . اين روزها بيشتر به ياد گذشته مي افتاد . مثل هر سال روز مادر تداعي كننده خاطرات خوبي بود كه در ذهنش جاي داشت . خاطراتي كه بچه هايش در آن با دسته گل و هر كدام با هديه اي كوچك ولي ارزشمند سراغ او مي آمدند و او آنها را در آغوش مي فشرد وغرق بوسه مي كرد . خاطرات روزهايي كه از احساس مادر بودن لذت مي برد و شيريني بوسه هاي كودكانه اي كه صورتش را خيس مي كرد. وقتي اين افكار در ذهنش شكل مي گرفت، لبخند كوچكي بر صورت چروكيده اش نقش مي بست. اين روزها پيرزن بد جور هواي چشيدن لحظه هاي شيرين گذشته را داشت. لحظه هايي را كه مادر بود و كودكانش را در آغوش مي گرفت ... درخت بيد همچنان با باد مي لرزيد و خورشيد كم كمك دستش را براي نوازش شاخه هاي آن بالا مي آورد، روز آغاز گشته بود و گوشه گوشه خانه سالمندان را افراد پير ديگري پر كرده بودند . امرور همه با شوقي بيشتر منتظر آمدن كودكان ديروز خود بودند . اما براي پيرزن تفاوتي نمي كرد. سالها بود كه بچه هايش او را فراموش كرده بودند و آنقدر درگير كار بودند كه حتي گاهي مادر يادشان مي رفت . آنقدر درگير زندگي شده بودند كه مادر را نمي ديدند. كودكان مهربانش سالها بود كه از صداقت كودكانه خود فاصله گرفته بودند، سالها بود كه مادر را ديگر پناهگاه لحظه هاي تنهايي خود نمي يافتند و مثل دوران گذشته راز هاي خود را به مادر نمي گفتند. مادر سنگ صبور دخترانش نبود . اشك هاي ريزي در گوشه چشم پيرزن نقش بست و او با دستمال اشك هاي خود را پاك كرد . پاهاي خود را كمي دراز كرد تا زانو درد اذيتش نكند. روز هاي پيري بسيار كند و ملال آور هستند. حتي نمي داني منتظر چه هستي. اغلب به اطراف خيره مي شد و به افكار گذشته فكر مي كرد، انگار مي خواست با شيريني خاطرات گذشته، روزهاي ملال آور حال را فراموش كند. گذشته پر رنگ تر از اين روزها بود و افكار قديمي اش بهتر از چشم هاي كم سويش نور داشت . تا چند ساعت ديگر حياط خلوت خانه سالمندان پر از صداي بچه ها مي شد و چمن هاي سبز داخل حياط زير پاهاي كودكانه اشان مي رفت و شاخه گل هاي باغچه، به لباسشان گير مي كرد. هر سال اينطور بود و آنهايي كه هنوز بچه هايشان كامل فراموششان نكرده بودند براي بازديد پدرومادر پير خود به آنجا مي آمدند و بچه هاي خود را نيز به همراه مي آوردند. شور روز مادر به حياط مرده آنجا روح مي داد . اما هنوز اول صبح بود و خبري از كسي نبود . آفتاب داشت روي بدن پير زن مي تابيد و تن سردش را گرم مي كرد. آيا امسال كسي به سراغ او مي آمد. پيرزن به اين مي انديشيد. سال هاي اولي كه به اينجا آمده بود هميشه منتظر ديدار بچه هايش بود ولي بعدها ديدارها كمتر و كوتاه تر شد تا جايي كه ماهها از بچه هاي خود خبر نداشت . گاهي تماس مي گرفتند و مشغله هاي زندگي را بهانه‌اي براي نيامدنشان عنوان مي كردند كه پيرزن اين‌ها را مي فهميد وعادت مي كرد . انگار براي اشتباهات كودكانه‌ شان بهانه مي آوردند ولي دل مادرانه پيرزن اين بهانه‌ها را مي شناخت. امسال حتي تلفن هم نكرده بودند . شايد ديگر مادر را به فراموشي سپرده بودند. اما پيرزن گلايه‌اي نمي كرد. نمي توانست براي بچه‌هاي خود بد بخواهد اوهنوزمادر بود و بچه‌هايش هميشه بچه هاي او بودند. كم كم حياط خانه سالمندان پر شد و بچه هاي سالمندان ديگر، با نوه هاي ريز و درشت آنها به ديدار والدين خود آمدند. چند نفري هم خيرخواهانه براي بازديد از سالمندان به آنجا آمده بودند و به همه افراد مسن آنجا گل مي دادند . شايد مي شد به آن دل خوش كرد ولي چشيدن حضور فرزندان طعم ديگري داشت و هيچ كسي نمي توانست لذت حضور فرزند را در آغوش مادر به پيرزن دهد . آفتاب به بالاي سر پيرزن رسيده بود و او همچنان آنجا نشسته بود. ساعت ها از صبح گذشته بود ولي او احساس چنداني نسبت به گذشت زمان نداشت . زانو دردش در گرماي روز كمتر بود. از جاي خود بلند شد تا در حياط قدمي بزند . ولي براي بلند شدنش نياز به زمان بيشتري داشت. انگار روز مادر امسال نيز از بچه‌هايش خبري نمي شد و روز ديگري آنها تماس مي گرفتد تا بهانه اي براي نيامدنشان بياورند. باز بهانه‌هاي كودكانه، ولي او مي دانست كه آنها مادر را از خاطر برده اند. مادري كه اكنون جز خاطرات دور چيزي برايش باقي نمانده بود . از قدم زدن خسته شد و گوشه اي ديگر از حياط بر روي نيمكتي ديگر نشست و به ادامه خاطرات دور خود انديشيد تا آنها را پر رنگ تر كند مبادا مه زمان آنها را از ذهن خسته او بيرون ببرد. انگار پيرزن براي تنهايي خود راه حلي پيدا كرده بود . بچه هاي او پيشش نمي آمدند ولي او خاطرات آنها را پررنگ مي كرد. كار هر روز پير زن بود، آنفدر اين كار را تكرار كرده بود كه گاهي احساس مي كرد آن خاطرات هم اكنون اتفاق مي افتند. حتي گاهي لذت بوسه هاي كودكانه فرزندانش را در سال هاي دور بر گونه هايش احساس مي كرد حس خوش آيندي براي او داشت هر چند دلش بيشتر مي گرفت. پيرزن در دل هواي ديدن فرزندانش را پرورش مي داد و اين حس تمام وجودش را پر كرده بود و هاله عشق مادرانه او در تمامي فضا پيچيده بود . انگار تمامي برگ هاي درختان حياط و گلبرگ هاي باغچه، با نوازش باد و گرماي خورشيد به رقص درآمده و به كمك او شتافته بودند تا اين حس را قويتر كنند. او فرزندانش را مي ديد، او حس مادرانه را مي چشيد و بر جسم او رضايتي نمودار مي شد. او تمام اينها را تداعي كرده بود و داشت با آن خاطرات زندگي مي كرد . زانو درد باز اذيتش كرد.آفتاب كه غروب را آغاز مي كرد هوا رو به سردي مي زد و درد زانوهاي پيرزن دوباره شروع مي شد. بيشتر مهمان ها رفته بودند و حياط خانه سالمندان دوباره به حالت قبل خود باز مي گشت. پيرزن در تنهايي خود، بعد يك روز شيرين كه در آن خاطرات گذشته را رنگ كرده بود، به اتاق خود بازمي گشت. درخت بيد دوباره شروع به لرزيدن كرده بود و خورشد داشت كم كمك نقاب شب را روي چهره خود مي كشيد. به راهروي سالن كه رسيد پرستار صدايش كرد :" خانم... ، تلفن داشتيد. بچه هاتون بودند هرچه صداتون كردم جواب نداديد. گفتند از طرفشون عذر خواهي كنم كه امروز نتونستند بياند، اخه يه مشكلي براشون پيش اومده بود ، گفتند تا چند روز ديگه حتما بهتون سر مي زنند " پيرزن هنوز در افكار خود بود و ته مانده خاطرات خود را بازبيني مي كرد . انگار اصلا صداي پرستار را نشنديده بود فقط زير لب گفت :" بهانه هاي كودكانه ،بهانه هاي كودكانه"
+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/04/03ساعت 8:26  توسط یه آشنا  | 

دیگر این روزها غم غربت مرا عادت می شود

زجر این روزهایم دگر نوعی عبادت می شود

این حقیقت است هر که در آسایش است

دیگران را به او کمی حسادت می شود

فصل پرواز با بال سپید خاطره هاست

هر که بال پریدن دارد ،این سعادت می شود

پشت آن پنچره خالی قابت ننشینم

دانم این بار با عشق  به تو جسارت می شود

تو پرنده ای، بال و پر پریدن داری

با وجودم به تو  بسیار،خیانت می شود.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/12/22ساعت 13:54  توسط یه آشنا  | 

 گم گشته حس پاكم در التهاب ديدن

                                         عالي تر از هميشه وقت بهم رسيدن
 

مشتاق حرفهايت حرفي ندارد امروز
 

                                       بسته زبانم از حرف گوشم پر از شنيدن
 
مانده نگاهم آرام بر چهر دلفريبت
 

                                    باز از درخت چشمت مشغول ميوه چيدن 

كاش اي پرنده من از من جدا نبودي
 

                                          چون هست آرزويم با بال تو پريدن

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/03/31ساعت 22:9  توسط یه آشنا  | 

  ماه رويت درشب چشمم نشست

                                                                        بندِ  تاریكيِ  دل  آسان گسست

 

 آشنا شد با لبت  هر بوسه ام

                                                                        شيشه اندوه  افتاد و شكست

 

     زل زدم از شرم بر روي زمين

                                                                       چون گرفتي دستهايم را به دست

 

 ياسهاي  ديده از ديوار چشم

                                                                       سركشيد و روبروي تو نشست

 

از نشاط خنده هاي ناز تو

                                                                      غنچه زد لبهاي من خندان ومست

 

         راز قلبت فاش شد با هر تپش

                                                                      چون سرم بر سينه ات انداخت دست

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/11/03ساعت 20:20  توسط یه آشنا 

از آسمان شهر من
برف می بارد به زیر
مردمان در خانه ها
ناتوان همچون اسیر

ای پیر سرما آمدی
درب شهر ما زدی
خانه ها را دیده ای
کوچه ها را سر زدی

تک تک  برف دانه ها
می دهند بر ما نوید
می شوذ این خانه ها
همچو موهایت سپید

آمدی خوش آمدی
در حیاط شهر ما
پیر سرما آمدی
با همه برف دانه ها 

مازیار ساعت ۸:۴۵ چهارشنبه

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/10/06ساعت 19:38  توسط یه آشنا  | 

اين شعرهاي خشك وبي مفهوم و خاموش
بدجور پيش روي تو  برد آبرويم
افتاده پايين ديده ام از شرم و خجلت
من قول دادم كه دگر شعري نگويم
تو راست گفتي شعرمن مال قديم است
انگار با دنياي مرده  جفت و جورم
باوركن اين اشعار مرده اين غزلها
نشاًت گرفته اند از عمق وجودم
تنها براي تو  براي عشقمان بود
كه اينهمه شعر قديمي را سرودم
با چشمهاي بسته قلبي مملوء از شرم
با اين عرقهايي كه تركردند رويم
مي بندم اين پيمان كه ديگر تا دم مرگ
عريان شدازشعر وغزل هرگفت وگويم

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/09/14ساعت 19:7  توسط یه آشنا  | 

شبيه ماه هستي و در آسمان لحظه ها

به تك تك ستاره ها غبار نور ميزني

وياشبيه يك پلي كه روي جويبار چشم

به قطره قطره هاي اشك نم عبورميزني

نميتوان تورا سرود به يك  ترانه يا درود

كه تو به واژه واژه ام نقش حضور ميزني

تمام فخر من تويي كه در تمام لحظه ها

به زندگي,به حس من  عطر غرور ميزني

تو جلوه ايي ز بودني كه در ضمير ياد من

به تك تك خاطره ها  رنگ مرور ميزني
+ نوشته شده در  شنبه 1385/08/20ساعت 20:20  توسط یه آشنا  | 

شهر دلتنگي من با تو شكوفا ميشود
غنچه هاي خنده برلب با تو پيدا ميشود
مثل شبهايي كه ميبوسي مرا در شهر خواب
از لب مرطوب من هربوسه رسوا ميشود
درفراقت ياد تو با من هميشه همدم است
اين شب تاريك با ياد تو فردا ميشود
دركنارم بودي آن لحظه ها سرمست شوق
رفتي و از فكر اين جان غرق غمها ميشود
اي نفسهاي من اخر كي ميايي دربرم
گمشده در درد غربت باتو معنا ميشود
خاطرم را شاد كن با لحظه ي ديدارمان
چون وجودم با وجودت محو رويا ميشود

+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/08/01ساعت 22:4  توسط یه آشنا  | 

تو را اي اشك باران ديدم امروز
 كه باريدي به روي سبزه زاران
تنت ماليد بر سبزي جانم
 شدم خرم از اين نرمي باران
 تنم روييد و جانم زنده تر شد
 به هر باري كه باريدي به رويم
 دم آخر كه ابر زندگي رفت
 ژلي از قطره ماليدي به مويم
 مرا بوسيدي و آرام رفتي
شبيه خاطرات دور  امروز
 نگاهم مانده بر آبي بالا
 كه مي آيي كنارم مثل ديروز؟
 ولي خورشيد می تابد و آبي
هنوز از لكه هاي ابر خاليست
 دلم در دست دلتنگي اسير است
 خودم ماندم كه  اين ديگر چه حاليست
 دعا كردم بيايي باز باران
 نمازي خواندم و اهي كشيدم
 و باز از انتظاري,دست خالي
 به يك اميد طولاني رسيدم
هنوز اميد دارم كه ميايي
 اگرچه در كوير اين حرف روياست
ولي از ردپاي اين همه ابر
 هنوز اميد باريدن به دلهاست

+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/05/22ساعت 21:16  توسط یه آشنا  | 

دیشب شب رویای تو بود و تو نبودی

در گوش من آوای تو بود و تو نبودی

دل زیر لب آهسته تمنای تو می کرد

در حسرت ایمای تو بود و تو نبودی

نقاشی دریا که کشیدم تک وتنها

محتاج تماشای تو بود و تو نبودی

صد قافیه زد دل به هوای سر کویت

دل وسعت دریای تو بود و تو نبودی

دیشب که گل از آیینه ی ماه گل انداخت

در فکر تمنای تو بود و تو نبودی

+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/05/01ساعت 16:36  توسط یه آشنا  | 

اي نگاهت مايه ي آرامشم
بودنت سرمايه ي پيدايشم
در حريم گونه هايت ميخزد
گرمی لبهای همچون آتشم

مثل خورشيدي و جانم يخ زده
جان من در انتظار تابشم
كي به پايان ميرسد هجران تو
تا بگيرم در بغل آسايشم
خوب من يك لحظه با من رام شو
دوستت دارم,همين است خواهشم

+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/05/01ساعت 14:57  توسط یه آشنا  | 

رفتي و چه ساده مرا فراموش کردي
فضاي بودنت را کمي مغشوش کردي

رفتي و مرا با خاطره اي از خويش
در شهر احساس خودم سيه پوش کردي

رفتي و فروغ عشق جانسوز مرا
با اشکهاي شبانه ام هم آغوش کردي

شمعي را که به ياد هم بر افروختيم
در خلوت بيگانه اي خاموش کردي

برايت از وفا شعرهايي سروده ام
به خيالم که شعرهايم را گوش کردي

غزل هاي شبانه ام را شنيده اي
تا سپيده نخواندي و فراموش کردي
+ نوشته شده در  شنبه 1385/04/31ساعت 22:46  توسط یه آشنا  | 

بي تو مهتاب شبي باز از آن كوچه گذشتم

همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم

شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم

شدم آن عاشق ديوانه كه بودم

در نهانخانه  جانم گل ياد تو درخشيد

باغ صد خاطره خنديد

عطر صد خاطره پيچيد

يادم آمد كه شبي با هم از آن كوچه گذشتيم

پر گشوديم ودرآن خلوت دلخواسته گشتيم

ساعتي بر لب آن جوي نشستيم

تو همه راز جهان ريخته در چشم سياهت

من همه محو تماشاي نگاهت

+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/04/11ساعت 18:42  توسط یه آشنا  | 

دلم گرفته است
دلم گرفته است


به ایوان میروم و انگشتانم را
بر پوست کشیده ی شب می کشم
چراغ های رابطه تاریکند
چراغ های رابطه تاریکند


کسی مرا به آفتاب
معرفی نخواهد کرد
کسی مرا به میهمانی گنجشک ها نخاهد برد
پرواز را بخاطر بسپار
پرنده مردنی ست

+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/03/22ساعت 14:36  توسط یه آشنا  | 

ويليام شکسپير :
کسي را که دوسش داري ازش بگذر، اگه قسمت تو باشه بر مي گرده ، اگر هم بر نگشت حتماً از اول مال تو نبوده پس بهتر که رفت.

+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/03/22ساعت 14:22  توسط یه آشنا  | 

maziyar gilani

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/02/20ساعت 16:44  توسط یه آشنا  | 

 

كاش كبوتري بودم در حريم افكارت.

كاش موجي بودم در درياي خاموشت.

كاش نسيمي بودم كه در كنارت طوفان ميگشتم.

كاش عزيزي بودم كه دوستم ميداشتي.

سادگي ميخواهم 

  دلم از واژه ها غمگين است

دلم به صداها ميخندد  وقتي كه

صداي تو اين است:

(با تو ميمانم تا فراسوي روياها

با تو ميخوانم دست در دست فرداها)

تو كبوتر سفيدي هستي كه به يك باره

بر فرازم نشستي

من مرده بودم

كه تو در دلم گره بستي

ساده ميگويمت:دوستت دارم

--------------------------------------

برايت گفته ام شعري

كه مثل نخلهاي سبز

هزاران دانه ي خوشرنگ خرما را

به پاي مريم آبستن شهر تو خواهد ريخت

برايت گفته ام شعري

كه روح زنده بودن

از دم عيسي ايي اش

در تو شود لبريز

برايت گفته ام شعري

كه هر ليلي و مجنوني كه مي آيد در آن

از آن همه اشفتگي ها

ميكند پرهيز

برايت گفته ام شعري

كه نقش بي ستوني را

 كه فرهاد از سر شوريدگي ميكند

در آن گويي نگين ساده ايست

از نقش يك آويز

برايت گفته ام شعري

كه تنها ياد تو

در بركه ي ياد من آشفته ات جاريست

برايت گفته ام شعري

كه در آن پاسخ:( آيا كنار من تو مي ماني)

فقط آريست

فقط آريست

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1385/02/07ساعت 10:4  توسط یه آشنا  |