دوشنبه 1387/04/03
خاطراتي با رنگ مادر پيرزن نگاهي به شاخه هاي درخت بيد حياط خانه سالمندان كرد و آهي از ته دل كشيد. فاصله چنداي با آنجا نداشت ولي اين روزها زانو درد امان حركت را از او گرفته بود . چند دقيقه اي طول كشيد تا به زير درخت رسيد و روي نيمكت آنجا نشست ، دوباره آهي كشيد و به اطراف خيره شد. صبح بود و هنوز آفتاب صورتش را كامل به نمايش نگذاشته بود و پيرزن در همان جاي هميشگي خود منتظر طلوع خورشيد بود تا تن فرسوده اش را با گرماي آفتاب گرم كند. ديگر انتظار براي پير زن عادي شده بود و او را اذيت نمي كرد. شاخه هاي بيد با نسيم آرام صبح آهسته مي چرخيدند و گنجشك ها نيز قعاليت خود را براي جستجوي غذا آغاز كرده بودند. پيرزن غرق افكار گذشته بود ، سالها بود كه تنهايي را احساس مي كرد ومحيط يكنواخت خانه سالمندان روح پر شور جواني را از او گرفته بود. بچه هايش آنقدر دير از او خبر مي گرفتند كه داشت كم كم به نبودنشان عادت مي كرد . اين روزها بيشتر به ياد گذشته مي افتاد . مثل هر سال روز مادر تداعي كننده خاطرات خوبي بود كه در ذهنش جاي داشت . خاطراتي كه بچه هايش در آن با دسته گل و هر كدام با هديه اي كوچك ولي ارزشمند سراغ او مي آمدند و او آنها را در آغوش مي فشرد وغرق بوسه مي كرد . خاطرات روزهايي كه از احساس مادر بودن لذت مي برد و شيريني بوسه هاي كودكانه اي كه صورتش را خيس مي كرد. وقتي اين افكار در ذهنش شكل مي گرفت، لبخند كوچكي بر صورت چروكيده اش نقش مي بست. اين روزها پيرزن بد جور هواي چشيدن لحظه هاي شيرين گذشته را داشت. لحظه هايي را كه مادر بود و كودكانش را در آغوش مي گرفت ... درخت بيد همچنان با باد مي لرزيد و خورشيد كم كمك دستش را براي نوازش شاخه هاي آن بالا مي آورد، روز آغاز گشته بود و گوشه گوشه خانه سالمندان را افراد پير ديگري پر كرده بودند . امرور همه با شوقي بيشتر منتظر آمدن كودكان ديروز خود بودند . اما براي پيرزن تفاوتي نمي كرد. سالها بود كه بچه هايش او را فراموش كرده بودند و آنقدر درگير كار بودند كه حتي گاهي مادر يادشان مي رفت . آنقدر درگير زندگي شده بودند كه مادر را نمي ديدند. كودكان مهربانش سالها بود كه از صداقت كودكانه خود فاصله گرفته بودند، سالها بود كه مادر را ديگر پناهگاه لحظه هاي تنهايي خود نمي يافتند و مثل دوران گذشته راز هاي خود را به مادر نمي گفتند. مادر سنگ صبور دخترانش نبود . اشك هاي ريزي در گوشه چشم پيرزن نقش بست و او با دستمال اشك هاي خود را پاك كرد . پاهاي خود را كمي دراز كرد تا زانو درد اذيتش نكند. روز هاي پيري بسيار كند و ملال آور هستند. حتي نمي داني منتظر چه هستي. اغلب به اطراف خيره مي شد و به افكار گذشته فكر مي كرد، انگار مي خواست با شيريني خاطرات گذشته، روزهاي ملال آور حال را فراموش كند. گذشته پر رنگ تر از اين روزها بود و افكار قديمي اش بهتر از چشم هاي كم سويش نور داشت . تا چند ساعت ديگر حياط خلوت خانه سالمندان پر از صداي بچه ها مي شد و چمن هاي سبز داخل حياط زير پاهاي كودكانه اشان مي رفت و شاخه گل هاي باغچه، به لباسشان گير مي كرد. هر سال اينطور بود و آنهايي كه هنوز بچه هايشان كامل فراموششان نكرده بودند براي بازديد پدرومادر پير خود به آنجا مي آمدند و بچه هاي خود را نيز به همراه مي آوردند. شور روز مادر به حياط مرده آنجا روح مي داد . اما هنوز اول صبح بود و خبري از كسي نبود . آفتاب داشت روي بدن پير زن مي تابيد و تن سردش را گرم مي كرد. آيا امسال كسي به سراغ او مي آمد. پيرزن به اين مي انديشيد. سال هاي اولي كه به اينجا آمده بود هميشه منتظر ديدار بچه هايش بود ولي بعدها ديدارها كمتر و كوتاه تر شد تا جايي كه ماهها از بچه هاي خود خبر نداشت . گاهي تماس مي گرفتند و مشغله هاي زندگي را بهانهاي براي نيامدنشان عنوان مي كردند كه پيرزن اينها را مي فهميد وعادت مي كرد . انگار براي اشتباهات كودكانه شان بهانه مي آوردند ولي دل مادرانه پيرزن اين بهانهها را مي شناخت. امسال حتي تلفن هم نكرده بودند . شايد ديگر مادر را به فراموشي سپرده بودند. اما پيرزن گلايهاي نمي كرد. نمي توانست براي بچههاي خود بد بخواهد اوهنوزمادر بود و بچههايش هميشه بچه هاي او بودند. كم كم حياط خانه سالمندان پر شد و بچه هاي سالمندان ديگر، با نوه هاي ريز و درشت آنها به ديدار والدين خود آمدند. چند نفري هم خيرخواهانه براي بازديد از سالمندان به آنجا آمده بودند و به همه افراد مسن آنجا گل مي دادند . شايد مي شد به آن دل خوش كرد ولي چشيدن حضور فرزندان طعم ديگري داشت و هيچ كسي نمي توانست لذت حضور فرزند را در آغوش مادر به پيرزن دهد . آفتاب به بالاي سر پيرزن رسيده بود و او همچنان آنجا نشسته بود. ساعت ها از صبح گذشته بود ولي او احساس چنداني نسبت به گذشت زمان نداشت . زانو دردش در گرماي روز كمتر بود. از جاي خود بلند شد تا در حياط قدمي بزند . ولي براي بلند شدنش نياز به زمان بيشتري داشت. انگار روز مادر امسال نيز از بچههايش خبري نمي شد و روز ديگري آنها تماس مي گرفتد تا بهانه اي براي نيامدنشان بياورند. باز بهانههاي كودكانه، ولي او مي دانست كه آنها مادر را از خاطر برده اند. مادري كه اكنون جز خاطرات دور چيزي برايش باقي نمانده بود . از قدم زدن خسته شد و گوشه اي ديگر از حياط بر روي نيمكتي ديگر نشست و به ادامه خاطرات دور خود انديشيد تا آنها را پر رنگ تر كند مبادا مه زمان آنها را از ذهن خسته او بيرون ببرد. انگار پيرزن براي تنهايي خود راه حلي پيدا كرده بود . بچه هاي او پيشش نمي آمدند ولي او خاطرات آنها را پررنگ مي كرد. كار هر روز پير زن بود، آنفدر اين كار را تكرار كرده بود كه گاهي احساس مي كرد آن خاطرات هم اكنون اتفاق مي افتند. حتي گاهي لذت بوسه هاي كودكانه فرزندانش را در سال هاي دور بر گونه هايش احساس مي كرد حس خوش آيندي براي او داشت هر چند دلش بيشتر مي گرفت. پيرزن در دل هواي ديدن فرزندانش را پرورش مي داد و اين حس تمام وجودش را پر كرده بود و هاله عشق مادرانه او در تمامي فضا پيچيده بود . انگار تمامي برگ هاي درختان حياط و گلبرگ هاي باغچه، با نوازش باد و گرماي خورشيد به رقص درآمده و به كمك او شتافته بودند تا اين حس را قويتر كنند. او فرزندانش را مي ديد، او حس مادرانه را مي چشيد و بر جسم او رضايتي نمودار مي شد. او تمام اينها را تداعي كرده بود و داشت با آن خاطرات زندگي مي كرد . زانو درد باز اذيتش كرد.آفتاب كه غروب را آغاز مي كرد هوا رو به سردي مي زد و درد زانوهاي پيرزن دوباره شروع مي شد. بيشتر مهمان ها رفته بودند و حياط خانه سالمندان دوباره به حالت قبل خود باز مي گشت. پيرزن در تنهايي خود، بعد يك روز شيرين كه در آن خاطرات گذشته را رنگ كرده بود، به اتاق خود بازمي گشت. درخت بيد دوباره شروع به لرزيدن كرده بود و خورشد داشت كم كمك نقاب شب را روي چهره خود مي كشيد. به راهروي سالن كه رسيد پرستار صدايش كرد :" خانم... ، تلفن داشتيد. بچه هاتون بودند هرچه صداتون كردم جواب نداديد. گفتند از طرفشون عذر خواهي كنم كه امروز نتونستند بياند، اخه يه مشكلي براشون پيش اومده بود ، گفتند تا چند روز ديگه حتما بهتون سر مي زنند " پيرزن هنوز در افكار خود بود و ته مانده خاطرات خود را بازبيني مي كرد . انگار اصلا صداي پرستار را نشنديده بود فقط زير لب گفت :" بهانه هاي كودكانه ،بهانه هاي كودكانه"
نوشته شده توسط یه آشنا در ساعت 8:26 |
لینک
|
چهارشنبه 1386/12/22
دیگر این روزها غم غربت مرا عادت می شود
زجر این روزهایم دگر نوعی عبادت می شود
این حقیقت است هر که در آسایش است
دیگران را به او کمی حسادت می شود
فصل پرواز با بال سپید خاطره هاست
هر که بال پریدن دارد ،این سعادت می شود
پشت آن پنچره خالی قابت ننشینم
دانم این بار با عشق به تو جسارت می شود
تو پرنده ای، بال و پر پریدن داری
با وجودم به تو بسیار،خیانت می شود.
نوشته شده توسط یه آشنا در ساعت 13:54 |
لینک
|
پنجشنبه 1386/03/31
گم گشته حس پاكم در التهاب ديدن
عالي تر از هميشه وقت بهم رسيدن
مشتاق حرفهايت حرفي ندارد امروز
بسته زبانم از حرف گوشم پر از شنيدن
مانده نگاهم آرام بر چهر دلفريبت
باز از درخت چشمت مشغول ميوه چيدن
كاش اي پرنده من از من جدا نبودي
چون هست آرزويم با بال تو پريدن
نوشته شده توسط یه آشنا در ساعت 22:9 |
لینک
|
سه شنبه 1385/11/03
ماه رويت درشب چشمم نشست
بندِ تاریكيِ دل آسان گسست
آشنا شد با لبت هر بوسه ام
شيشه اندوه افتاد و شكست
زل زدم از شرم بر روي زمين
چون گرفتي دستهايم را به دست
ياسهاي ديده از ديوار چشم
سركشيد و روبروي تو نشست
از نشاط خنده هاي ناز تو
غنچه زد لبهاي من خندان ومست
راز قلبت فاش شد با هر تپش
چون سرم بر سينه ات انداخت دست
نوشته شده توسط یه آشنا در ساعت 20:20 |
لینک
چهارشنبه 1385/10/06
از آسمان شهر من
برف می بارد به زیر
مردمان در خانه ها
ناتوان همچون اسیر
ای پیر سرما آمدی
درب شهر ما زدی
خانه ها را دیده ای
کوچه ها را سر زدی
تک تک برف دانه ها
می دهند بر ما نوید
می شوذ این خانه ها
همچو موهایت سپید
آمدی خوش آمدی
در حیاط شهر ما
پیر سرما آمدی
با همه برف دانه ها
مازیار ساعت ۸:۴۵ چهارشنبه
نوشته شده توسط یه آشنا در ساعت 19:38 |
لینک
|
سه شنبه 1385/09/14
اين شعرهاي خشك وبي مفهوم و خاموش
بدجور پيش روي تو برد آبرويم
افتاده پايين ديده ام از شرم و خجلت
من قول دادم كه دگر شعري نگويم
تو راست گفتي شعرمن مال قديم است
انگار با دنياي مرده جفت و جورم
باوركن اين اشعار مرده اين غزلها
نشاًت گرفته اند از عمق وجودم
تنها براي تو براي عشقمان بود
كه اينهمه شعر قديمي را سرودم
با چشمهاي بسته قلبي مملوء از شرم
با اين عرقهايي كه تركردند رويم
مي بندم اين پيمان كه ديگر تا دم مرگ
عريان شدازشعر وغزل هرگفت وگويم
نوشته شده توسط یه آشنا در ساعت 19:7 |
لینک
|
شنبه 1385/08/20
شبيه ماه هستي و در آسمان لحظه ها
به تك تك ستاره ها غبار نور ميزني
وياشبيه يك پلي كه روي جويبار چشم
به قطره قطره هاي اشك نم عبورميزني
نميتوان تورا سرود به يك ترانه يا درود
كه تو به واژه واژه ام نقش حضور ميزني
تمام فخر من تويي كه در تمام لحظه ها
به زندگي,به حس من عطر غرور ميزني
تو جلوه ايي ز بودني كه در ضمير ياد من
به تك تك خاطره ها رنگ مرور ميزني
نوشته شده توسط یه آشنا در ساعت 20:20 |
لینک
|
دوشنبه 1385/08/01
شهر دلتنگي من با تو شكوفا ميشود
غنچه هاي خنده برلب با تو پيدا ميشود
مثل شبهايي كه ميبوسي مرا در شهر خواب
از لب مرطوب من هربوسه رسوا ميشود
درفراقت ياد تو با من هميشه همدم است
اين شب تاريك با ياد تو فردا ميشود
دركنارم بودي آن لحظه ها سرمست شوق
رفتي و از فكر اين جان غرق غمها ميشود
اي نفسهاي من اخر كي ميايي دربرم
گمشده در درد غربت باتو معنا ميشود
خاطرم را شاد كن با لحظه ي ديدارمان
چون وجودم با وجودت محو رويا ميشود
نوشته شده توسط یه آشنا در ساعت 22:4 |
لینک
|
یکشنبه 1385/05/22
تو را اي اشك باران ديدم امروز
كه باريدي به روي سبزه زاران
تنت ماليد بر سبزي جانم
شدم خرم از اين نرمي باران
تنم روييد و جانم زنده تر شد
به هر باري كه باريدي به رويم
دم آخر كه ابر زندگي رفت
ژلي از قطره ماليدي به مويم
مرا بوسيدي و آرام رفتي
شبيه خاطرات دور امروز
نگاهم مانده بر آبي بالا
كه مي آيي كنارم مثل ديروز؟
ولي خورشيد می تابد و آبي
هنوز از لكه هاي ابر خاليست
دلم در دست دلتنگي اسير است
خودم ماندم كه اين ديگر چه حاليست
دعا كردم بيايي باز باران
نمازي خواندم و اهي كشيدم
و باز از انتظاري,دست خالي
به يك اميد طولاني رسيدم
هنوز اميد دارم كه ميايي
اگرچه در كوير اين حرف روياست
ولي از ردپاي اين همه ابر
هنوز اميد باريدن به دلهاست
نوشته شده توسط یه آشنا در ساعت 21:16 |
لینک
|
یکشنبه 1385/05/01
دیشب شب رویای تو بود و تو نبودی
در گوش من آوای تو بود و تو نبودی
دل زیر لب آهسته تمنای تو می کرد
در حسرت ایمای تو بود و تو نبودی
نقاشی دریا که کشیدم تک وتنها
محتاج تماشای تو بود و تو نبودی
صد قافیه زد دل به هوای سر کویت
دل وسعت دریای تو بود و تو نبودی
دیشب که گل از آیینه ی ماه گل انداخت
در فکر تمنای تو بود و تو نبودی
نوشته شده توسط یه آشنا در ساعت 16:36 |
لینک
|
یکشنبه 1385/05/01
اي نگاهت مايه ي آرامشم
بودنت سرمايه ي پيدايشم
در حريم گونه هايت ميخزد
گرمی لبهای همچون آتشم
مثل خورشيدي و جانم يخ زده
جان من در انتظار تابشم
كي به پايان ميرسد هجران تو
تا بگيرم در بغل آسايشم
خوب من يك لحظه با من رام شو
دوستت دارم,همين است خواهشم
نوشته شده توسط یه آشنا در ساعت 14:57 |
لینک
|
شنبه 1385/04/31
رفتي و چه ساده مرا فراموش کردي
فضاي بودنت را کمي مغشوش کردي
رفتي و مرا با خاطره اي از خويش
در شهر احساس خودم سيه پوش کردي
رفتي و فروغ عشق جانسوز مرا
با اشکهاي شبانه ام هم آغوش کردي
شمعي را که به ياد هم بر افروختيم
در خلوت بيگانه اي خاموش کردي
برايت از وفا شعرهايي سروده ام
به خيالم که شعرهايم را گوش کردي
غزل هاي شبانه ام را شنيده اي
تا سپيده نخواندي و فراموش کردي
نوشته شده توسط یه آشنا در ساعت 22:46 |
لینک
|
یکشنبه 1385/04/11
بي تو مهتاب شبي باز از آن كوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم
شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق ديوانه كه بودم
در نهانخانه جانم گل ياد تو درخشيد
باغ صد خاطره خنديد
عطر صد خاطره پيچيد
يادم آمد كه شبي با هم از آن كوچه گذشتيم
پر گشوديم ودرآن خلوت دلخواسته گشتيم
ساعتي بر لب آن جوي نشستيم
تو همه راز جهان ريخته در چشم سياهت
من همه محو تماشاي نگاهت
نوشته شده توسط یه آشنا در ساعت 18:42 |
لینک
|
دوشنبه 1385/03/22
دلم گرفته است
دلم گرفته است
به ایوان میروم و انگشتانم را
بر پوست کشیده ی شب می کشم
چراغ های رابطه تاریکند
چراغ های رابطه تاریکند
کسی مرا به آفتاب
معرفی نخواهد کرد
کسی مرا به میهمانی گنجشک ها نخاهد برد
پرواز را بخاطر بسپار
پرنده مردنی ست
نوشته شده توسط یه آشنا در ساعت 14:36 |
لینک
|
دوشنبه 1385/03/22
ويليام شکسپير :
کسي را که دوسش داري ازش بگذر، اگه قسمت تو باشه بر مي گرده ، اگر هم بر نگشت حتماً از اول مال تو نبوده پس بهتر که رفت.
نوشته شده توسط یه آشنا در ساعت 14:22 |
لینک
|
چهارشنبه 1385/02/20
نوشته شده توسط یه آشنا در ساعت 16:44 |
لینک
|
پنجشنبه 1385/02/07
كاش كبوتري بودم در حريم افكارت.
كاش موجي بودم در درياي خاموشت.
كاش نسيمي بودم كه در كنارت طوفان ميگشتم.
كاش عزيزي بودم كه دوستم ميداشتي.
سادگي ميخواهم
دلم از واژه ها غمگين است
دلم به صداها ميخندد وقتي كه
صداي تو اين است:
(با تو ميمانم تا فراسوي روياها
با تو ميخوانم دست در دست فرداها)
تو كبوتر سفيدي هستي كه به يك باره
بر فرازم نشستي
من مرده بودم
كه تو در دلم گره بستي
ساده ميگويمت:دوستت دارم
--------------------------------------
برايت گفته ام شعري
كه مثل نخلهاي سبز
هزاران دانه ي خوشرنگ خرما را
به پاي مريم آبستن شهر تو خواهد ريخت
برايت گفته ام شعري
كه روح زنده بودن
از دم عيسي ايي اش
در تو شود لبريز
برايت گفته ام شعري
كه هر ليلي و مجنوني كه مي آيد در آن
از آن همه اشفتگي ها
ميكند پرهيز
برايت گفته ام شعري
كه نقش بي ستوني را
كه فرهاد از سر شوريدگي ميكند
در آن گويي نگين ساده ايست
از نقش يك آويز
برايت گفته ام شعري
كه تنها ياد تو
در بركه ي ياد من آشفته ات جاريست
برايت گفته ام شعري
كه در آن پاسخ:( آيا كنار من تو مي ماني)
فقط آريست
فقط آريست
نوشته شده توسط یه آشنا در ساعت 10:4 |
لینک
|
پنجشنبه 1385/01/24
با تو ای عزیز
خانه ی درون من
مثل غنچه ها شکفته است
یا که مثل یاسهای وحشی نگاه تو
غنچه های بوسه
در لبم نهفته است
باورم نمیکنی؟
باورم نمی کنی که دستهای من
بند دستهای توست
این رها مکن
دره ایی مهیب زیر پاست
جای من فقط ,فقط ...
در آغوش توست
خوب من بمان برم
التماس اشکهای من نشانه ایست
مثل یک علامت سوال
مثل تابلویی که در کنار جاده است
ساده باورم مکن
من عمیق گونه های بودنم
من درون خاطرات ماندنم
با من ای ترانه ی همیشگی
این نوای تازه را
زیر لب بخوان کمی
تا همیشه ی وجود
من فقط تو را
به شکل عشق میکشم
امیدوارم این شعر را که تازه برات گفته ام دوست داشته باشی
نوشته شده توسط یه آشنا در ساعت 17:26 |
لینک
|
سه شنبه 1385/01/22
زلف خورشيد كه بر چهره ي دنيا رقصيد
غنچه ي بوسه شكفت و لب مستت خنديد
ماه روي تو كه در مخمل شب سنبل شد
شاخه ي دست تو صد ميوه ي كوكب را چيد
نور عشقت نفسي شد به تن خسته دلان
چشم عشاق گل چهره ي پاكت را ديد
بر لب خسته دلان گلبن لبخند شكفت
دست زنگار از آيينه ي عشاق بريد
با تو هر هنجره فرياد شد و شعر سرود
موج فرياد به هر عاشق بيدار رسيد
نوشته شده توسط یه آشنا در ساعت 11:19 |
لینک
|
سه شنبه 1385/01/22
حس غزل ندارم و غمگين و خسته ام
بر قلب خود هرچه دريچه است بسته ام
يخ كرده جان من از فرط خستگي
زانو بغل كنار بخاري نشسته ام
در حسرت نبودن تو اينچنين شدم
آري از اينكه بي تو شدم دلشكسته ام
حالا بيا و ببين انزواي من
افسردگي روح و روان و افول تن
با مرگ من به آرزويت ميرسي ولي
تو نيز زود به تن ميكني كفن
تازه به اين نكته رسيدم كه اشتباست
با يك نگاه عاشق و مجذوب تو شدن
نوشته شده توسط یه آشنا در ساعت 11:16 |
لینک
|